
دختر بچه ها ، عاشق پلیس ها هستند ، این را از وقتی فهمیده ام که توی میدان ها می ایستم ، یا وقت هایی که توی کلانتری پاس پیاده بودم ، یا همین الان که زیر آفتاب می ایستم و ماشین ها را راهنمایی می کنم تا ترافیکی ایجاد نشود . دختر بچه ها از کنارمان رد شدنی ، برایمان بوس می فرستند ، لبخند می زنند ، می آیند و کنارمان می ایستند و با ما دست می دهند ، چند روز پیش ها ، یکی جلویم را گرفته بود و می گفت : « عمو ما با هم همکاریم ، من هم مثل شما ، همیار پلیسم . » ،و همین ها هستند که باعث می شوند گذر ثانیه ها و لحظه ها را حس نکنیم ، من یک سربازم با لباس سفید راهنمایی رانندگی که توی یکی از خیابان های تهران ایستاده ام و هر روز بهتان لبخند می زنم .
« میل دارم بتوانم کتابی بنویسم که همه اش فقط جمله ی شروع باشد و تمام مدت همان نیروی اولیه اش را حفظ کند ، انتظاری که فقط بر یک موضوع متمرکز نمی شود . اما امکان نوشتن چنین کتابی چگونه می تواند به وجود بیاید ؟آیا با اولین پاراگراف خراب نمی شود ؟ یا این که مقدمه باید تا آخر کتاب حفظ شود ؟ یا این که باید شروع یک روایت را وارد روایت دیگری کرد ، مثل هزار و یک شب ؟ »
اگر شبی از شب های زمستان مسافری ، ایتالو کالوینو ، صفحه 217
« مکتوب مقدسی که شرایط نوشته شدن آن را بیش از بقیه می دانیم ، کتاب مقدس است . مابین کلام و کتاب ، دست کم دو واسطه است : پیامبر به کلام گوش می داده و بعد آن را به کاتبان اش دیکته می کرده . روزی که یکی از یاران او کاتب اش بود ( به قول کسانی که زندگینامه اش را نوشته اند ) پیامبر میان یک جمله مکث می کند . کاتب با آگاهی پایان جمله را به او پیشنهاد می کند . پیامبر حرف کاتب را به مثال کلام مقدس پذیرفت . این کار کاتب را به خشم آورد و از پیامبر رو گردان شد و ایمانش را از دست داد .
کاتب اشتباه می کرد چون در واقع همین ساخت و بافت جمله بود که به عهده ی او گذاشته شده بود .
با او بود که ارتباط درونی زبان مکتوب ، دستور و ترکیبات آن را مراعات کند تا بتواند پذیرای سیلان فکری باشد که بیرون از کل زبان و پیش از این که به کلام در آید ، جاری شده بود . کلامی سیال چون کلام پیامبر .
خداوند از لحظه ای که تصمیم می گیرد خود را در مکتوبی آشکار کند ، حتما به یاری کاتب نیاز دارد . پیامبر این را می دانست و این امکان را به کاتب داد تا جمله اش را تمام کند . اما کاتب به توانایی های خود آگاه نبود ، از خدا روگردان شد چون فاقد ایمان به نوشته بود. »
اگر شبی از شب های زمستان مسافری ، نوشته ی ایتالو کالوینو ، صفحه ی 222
+ می دانم خیلی دیر شده است ، ولی باید از سه نفر تشکر کنم ، از نیل ، فاطی و احمدرضا ، به خاطر نقشه ی پست فطرتانه شان ، توی روزهای سخت آقای جیم و بانو ، این سورپرایزشان خیلی چسبید ، بقیه ی نامه ها و ضمایمش را اینجا نمی گذارم تا تبدیل بشوند به یکی از رازهای مهم بین آقای جیم ، بانو و این سه رفیق لعنتی .
یک روزی بود که لا به لای خواندن ها رسیدم به این حدیث از پیامبر ( ص ) : « بهترین فرزندان شما دخترانند . » بعد از همان موقع همیشه دلم میخواسته که یک دختر داشته باشم ، بعد هر وقت که خسته و کوفته می رسم خانه ، وقتهایی که شهر مرا حبس می شود ، آدم هایش نه حرف مرا می فهمند و نه گوش می دهند به حرف هایم ، بیاید و با دست های کوچکش نوازشم کند ، گرد و غبار و آشغال را از چهره ام بر دارد ، با زبان شیرینش دلبری کند برایم ، حرف بزند تا تمام غصه ها و درد هایم را فراموش کنم ، دخترم بشود تمام زندگی پدرش که از تمام دنیا حتی خانه ای هم برای خودش ندارد ، که تنهاترین پدر دنیاست و خسته ترینشان ، از همان موقع آرزو می کردم که یک دختر داشته باشم که بشود زینت پدر ، بشود شریک روزهای تنهایی پدر ، که هر وقت با دست های کوچکش بخواهد نوازشم کند درد هایم را از یاد ببرم و بگویم : « بابی انت و امی و نفسی ام ابیها . »
« مرد هر شب برای دیدن او به این جا می آید تا به زخم کهنه اش نمک بپاشد . شاید هم برای این که بداند چه کسی امشب همراه او خواهد بود ، و زن هم هر شب دقیقا برای رنج دادن او به این کافه می آید ، شاید به این امید که عادت رنج برای او مثل باقی عادات شود و این طعم نیستی را که سالیان سال است روی دهان و زندگانی زن بوده ، به خود بگیرد . »
اگر شبی از شب های زمستان مسافری ، نوشته ی ایتالو کالوینو ، صفحه ی 27
بانو تعریف می کند آن روزی که اعزام شدم ،سعید بابا رفته بود بالا ، نشسته بود جلوی کتابخانه ام ، به کتاب هایم دست می کشید و گریه می کرده ، پایین آمدنی هم بروز نمی داد که گریه کرده ، میگفت سرما خورده ام و چشمانم قرمز شده اند.یک بار که آمده بودم خانه بهم گفت : « امروز بهت فکر کردم و دلم پر از غصه شد پسرم.» ، بعد حتی نگاهم هم نکرد ، من هم نتوانستم نگاهش بکنم ، هیچ نگفتم ، لال شده بودم ، مثل سعید بابا ، به بهانه ی شستن دست هایم رفتم بیرون ، نمی خواستم اشک هایش را ببیند ، دلم تاب نمیاورد دلتنگیش را ، دیدم روی یک تکه کاغذی نوشته بود : « یک اسفند ماه سال نود ، ساعت 10:30 حاج حسین رفت .... »
* عنوان کتابی است از سید مهدی شجاعی و اولین کتابی که سعید بابا ، بهم هدیه داد .