تبليغاتX

ابزار وبمستر

رگتایم
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
از ونک تا رسالت

دختر بچه ها ، عاشق پلیس ها هستند ، این را از وقتی فهمیده ام که توی میدان ها می ایستم ، یا وقت هایی که توی کلانتری  پاس پیاده بودم ، یا همین الان که زیر آفتاب می ایستم و ماشین ها را راهنمایی می کنم تا ترافیکی ایجاد نشود  . دختر بچه ها از کنارمان رد شدنی ،  برایمان بوس می فرستند ، لبخند می زنند ، می آیند و کنارمان می ایستند و با ما دست می دهند ، چند روز پیش ها ، یکی جلویم را گرفته بود و می گفت : « عمو ما با هم همکاریم ، من هم مثل شما ، همیار پلیسم . » ،و همین ها هستند که باعث می شوند گذر ثانیه ها و لحظه ها را حس نکنیم ،  من یک سربازم با لباس سفید راهنمایی رانندگی که توی یکی از خیابان های تهران ایستاده ام و هر روز بهتان لبخند می زنم .


برچسب‌ها: خاطرات سربازی
+ نوشته شده در 20:27 توسط آقای جیم
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391
هزار و یک شب

« میل دارم بتوانم کتابی بنویسم که همه اش فقط جمله ی شروع باشد و تمام مدت همان نیروی اولیه اش را حفظ کند ، انتظاری که فقط بر یک موضوع متمرکز نمی شود . اما امکان نوشتن چنین کتابی چگونه می تواند به وجود بیاید ؟آیا با اولین پاراگراف خراب نمی شود ؟ یا این که مقدمه باید تا آخر کتاب حفظ شود ؟ یا این که باید  شروع یک روایت را وارد روایت دیگری کرد ، مثل هزار و یک شب ؟ »

اگر شبی از شب های زمستان مسافری ، ایتالو کالوینو ، صفحه 217


برچسب‌ها: اگر شبی از شب های زمستان مسافری, ایتالو کالوینو, لیلی گلستان, هزار و یک شب های لعنتی
+ نوشته شده در 21:23 توسط آقای جیم
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
مردی که همه چیز ، همه چیز ، همه چیز داشت
+ نوشته شده در 21:53 توسط آقای جیم
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391
خیلی دوسش دارم از 10 تا هم بیشتر
3اردی بهشت....
امروز نه ببخشید ! دیروز ! تولد آقای جیم بود
با این که در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند اما بر خود واجب دانستم بیام اینجا و برای آقای جیم بنویسم
چطوری آغاز کنم ؟ از چه بنویسم ؟ از اینکه قریب 15 سال هست که رفیق هستیم، از اینکه در شب های قدر نمازش را فرادا ادا می کرد و الان حسرت می خورم کاش به امامت آقای جیم نماز می خواندم
کاش یه بار هم که شده ببینم روزی رو که اقتدا کرده ام به رفیق...اگه ایران برم اگه ببینمش ازش می خوام حتما این کار رو بکنیم
از اینکه دلم می خواد گریه هایش را ببینم هق هق گریه هایش....
ای وای تولدش هست،ببخشید بد شد پاک می کنم نقطه سر خط
دلم می خواد تو آغوشم بگیرمش و آروم بگم بابت روز تولدت خیلی خیلی فراموش کارم و خجل هستم پیشت ولی خیلی دوست دارم جیم بیشتر از 10 تا،حسودیم میشه به بانو از اینکه همیشه کنارت هستش،از اینکه تورو داره...
نه آقای جیم نه من هیچکدوم خواهری نداریم همیشه می گفتم خواهرم میشه خانوم آقای جیم
روزگارتان خوش جیم لعنتی
تولدت مبارک جیم 
غریبه

+ نوشته شده در 14:51 توسط آقای جیم
جمعه بیست و پنجم فروردین 1391
ایمان به نوشته

« مکتوب مقدسی که شرایط نوشته شدن آن را بیش از بقیه می دانیم ، کتاب مقدس است . مابین کلام و کتاب ، دست کم دو واسطه است : پیامبر به کلام گوش می داده و بعد آن را به کاتبان اش دیکته می کرده . روزی که یکی از یاران او کاتب اش بود ( به قول کسانی که زندگینامه اش را نوشته اند ) پیامبر میان یک جمله مکث می کند . کاتب با آگاهی پایان جمله را به او پیشنهاد می کند . پیامبر حرف کاتب را به مثال کلام مقدس پذیرفت . این کار کاتب را به خشم آورد و از پیامبر رو گردان شد و ایمانش را از دست داد .

کاتب اشتباه می کرد چون در واقع همین ساخت و بافت جمله بود که به عهده ی او گذاشته شده بود .

با او بود که ارتباط درونی زبان مکتوب ، دستور و ترکیبات آن را مراعات کند تا بتواند پذیرای سیلان فکری باشد که بیرون از کل زبان و پیش از این که به کلام در آید ، جاری شده بود . کلامی سیال چون کلام پیامبر .

خداوند از لحظه ای که تصمیم می گیرد خود را در مکتوبی آشکار کند ، حتما به یاری کاتب نیاز دارد . پیامبر این را می دانست و این امکان را به کاتب داد تا جمله اش را تمام کند . اما کاتب به توانایی های خود آگاه نبود ، از خدا روگردان شد چون فاقد ایمان به نوشته بود. »

اگر شبی از شب های زمستان مسافری ، نوشته ی ایتالو کالوینو ، صفحه ی 222

+ می دانم خیلی دیر شده است ، ولی باید از سه نفر تشکر کنم ، از نیل ، فاطی و احمدرضا ، به خاطر نقشه ی پست فطرتانه شان ، توی روزهای سخت آقای جیم و بانو ، این سورپرایزشان خیلی چسبید ، بقیه ی نامه ها و ضمایمش را اینجا نمی گذارم تا تبدیل بشوند به یکی از رازهای مهم بین آقای جیم ، بانو و این سه رفیق لعنتی .


برچسب‌ها: ایتالو کالوینو, لیلی گلستان, اگر شبی از شب های زمستان مسافری, رفیق نوشت, پست فطرتی, ایمان به نوشته
+ نوشته شده در 11:21 توسط آقای جیم
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391
بهترین فرزندان شما

یک روزی بود که لا به لای خواندن ها  رسیدم به این حدیث از پیامبر ( ص ) : « بهترین فرزندان شما دخترانند . » بعد از همان موقع همیشه دلم میخواسته که یک دختر داشته باشم ، بعد هر وقت که خسته و کوفته می رسم خانه ، وقتهایی که شهر مرا حبس می شود ، آدم هایش نه حرف مرا می فهمند و نه گوش می دهند به حرف هایم ، بیاید و با دست های کوچکش نوازشم کند ، گرد و غبار و آشغال را از چهره ام بر دارد ، با زبان شیرینش دلبری کند برایم ، حرف بزند تا تمام غصه ها و درد هایم را فراموش کنم ، دخترم بشود تمام زندگی پدرش که از تمام دنیا حتی خانه ای هم برای خودش ندارد ، که تنهاترین پدر دنیاست و خسته ترینشان ، از همان موقع آرزو می کردم که یک دختر داشته باشم که بشود زینت پدر ، بشود شریک روزهای تنهایی پدر ، که هر وقت با دست های کوچکش بخواهد نوازشم کند درد هایم را از یاد ببرم و بگویم : « بابی انت و امی و نفسی ام ابیها . »


برچسب‌ها: بهترین فرزندان شما, دختر, پیامبر, بابایی نوشت, زینت پدر, پیام بران دلتنگی, کلمه
+ نوشته شده در 20:20 توسط آقای جیم
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391
بی نیاز ، نیاز دوست دارد


این کار دل است ؛ نه پیشانی


برچسب‌ها: آقای جیم و بانو, غریبه, دلتنگی ها
+ نوشته شده در 20:58 توسط آقای جیم
یکشنبه بیستم فروردین 1391
آیرلیق بر فراز آلپ
در دامنه های کوه آلپ نشسته ام و به آیرلیق رشید بهبودف گوش میدم
درد و غم و اندوه تمام وجودم را فرا گرفته است
برف می بارد و آمان آیرلیق...
آیرلیق آیرلیق
آمان آیرلیق...
قارا گجه لر
بیلمیرم من گدیم هارا گچه لر

+ نوشته شده در 12:40 توسط آقای جیم
جمعه یازدهم فروردین 1391
شکست خیلی سخت است

« مرد هر شب برای دیدن او به این جا می آید تا به زخم کهنه اش نمک بپاشد . شاید هم برای این که بداند چه کسی امشب همراه او خواهد بود ، و زن هم هر شب دقیقا برای رنج دادن او به این کافه می آید ، شاید به این امید که عادت رنج برای او مثل باقی عادات شود و این طعم  نیستی را که سالیان سال است روی دهان و زندگانی زن بوده ، به خود بگیرد . »

اگر شبی از شب های زمستان مسافری ، نوشته ی ایتالو کالوینو ، صفحه ی 27


برچسب‌ها: ایتالو کالوینو, لیلی گلستان, اگر شبی از شب های زمستان مسافری, لعنتی
+ نوشته شده در 19:29 توسط آقای جیم
پنجشنبه دهم فروردین 1391
پدر ، عشق و پسر

بانو تعریف می کند آن روزی که  اعزام شدم ،سعید بابا رفته بود بالا ، نشسته بود جلوی کتابخانه ام ، به کتاب هایم دست می کشید و گریه می کرده ، پایین آمدنی هم بروز نمی داد که گریه کرده ، میگفت سرما خورده ام و چشمانم قرمز شده اند.یک بار که آمده بودم خانه بهم گفت : « امروز بهت فکر کردم و دلم پر از غصه شد پسرم.» ، بعد حتی نگاهم هم نکرد ، من هم نتوانستم نگاهش بکنم ،  هیچ نگفتم ، لال شده بودم ، مثل سعید بابا ، به بهانه ی شستن دست هایم رفتم بیرون ، نمی خواستم اشک هایش را ببیند ، دلم تاب نمیاورد دلتنگیش را ، دیدم روی یک تکه کاغذی نوشته بود : « یک اسفند ماه سال نود ، ساعت 10:30 حاج حسین رفت .... »

* عنوان کتابی است از سید مهدی شجاعی و اولین کتابی که سعید بابا ، بهم هدیه داد .


برچسب‌ها: پدر, عشق, پسر, سعید بابا, دلتنگی های پدرانه, بابایی نوشت
+ نوشته شده در 18:44 توسط آقای جیم